تبلیغات
آشفته بازار
آشفته بازار




چیستم من؟ از کجا آغاز می یابم ؟ [عمومی , ]



عاقبت روزی ز خود آرام پرسیدم

چیستم من؟ از کجا آغاز می یابم ؟

گر سراپا نور گرم زندگی هستم

از کدامین آسمان راز می تابم

گر نبودم یا به دنیای دگر بودم

باز آیا قدرت اندیشه ام می بود؟

باز آیا می توانستم که ره یابم

در معماهای این دنیای راز آلود؟

ترس ترسان در پی آن پاسخ مرموز

سر نهادم در رهی تاریک و پیچاپیچ

سایه افکندی بر آن پایان و دانستم

پای تا سر هیچ هستم هیچ هستم هیچ

میکشیدی خلق را در راه و می خواندی :

آتش دوزخ نصیب کفر گویان باد

هر که شیطان را به جایم برگزیند او

آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد

خویش را آیینه ای دیدم تهی از خویش

هر زمان نقشی در آن افتد به دست تو

گاه نقش قدرتت گه نقش بیدادت

گاه نقش دیدگان خودپرست تو

آفریدی خود، تو این شیطان ملعون را

عاصیش کردی و او را سوی ما راندی

این تو بودی این تو بودی کز یکی شعله

دیوی اینسان ساختی در راه بنشاندی

بار الها حاصل این خود پرستی چیست ؟

ما که خود افتادگان زار مسکینیم

ما که جز نقش تو در هر کار و هر پندار

نقش دستی نقش جادویی نمیبینیم

ساختی دنیای خاکی را میدانی

پای تا سر جز سرابی جز فریبی نیست

ما عروسک ها و دستان تو در بازی

کفر ما،عصیان ما،چیز غریبی نیست

شکر گفتی گفتنت شکر تو را گفتیم

لیک دیگر تا به کی شکر تو را گوییم؟

راه میبندی و می خندی به ره پویان

در کجا هستی کجا؟، تا در تو ره جوییم؟

ما که چون مومی به دستت شکل می گیریم

پس دگر افسانه روز قیامت چیست؟

پس چرا در کام دوزخ سخت می سوزیم؟

این عذاب تلخ و این رنج ندامت چیست؟

سالها ما آدمک ها بندگان تو

با هزاران نغمه ساز تو رقصیدیم

عاقبت هم ز آتش خشم تو میسوزیم

معنی عدل تو را هم خوب فهمیدیم

از چه می گویی حرامست این می گلگون؟

در بهشت جویها از می روان باشد

هدیه پرهیز کاران عاقبت آنجا

حوری ای از حوریان آسمان باشد

خود پرستی تو خدایا خود پرستی تو

کفرمی گویم تو خارم کن تو خاکم کن

گر خدایی ! در دلم بنشین و پاکم کن

لحظه ای بگذر ز ما بگذار خود باشیم

بعد از آن ما را بسوزان تا ز خود سوزیم

بعد از آن یا اشک یا لبخند یا فریاد

فرصتی تا تو شه ره را بیندوزیم

...

                                فروغ فرخزاد

این فقط یک چهارم شعر فروغ بود که خوب به خدا گیر داده بود منم از گیراش خوشم اومد انداختمش اینجا تا شاید شما هم خوشتون بیاد



نوشته شده توسط فهیمه در  چهارشنبه 18 مرداد 1385 و ساعت 01:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




گاه نوشتی دیگر [عمومی , ]



این روز ها و حتی شبها فکرم خیلی مشغول است به همه چیز و همه کس فکر میکنم به زمین و زمان به همه چیزحتی به مسئله جبر و اختیار در تولد هم فکر کردم به اینکه شاید هوشی در سلول های بدن از جمله جنسی وجود دارد که با یک سیر فکری (نه از نوع فکر تعریف شده برای انسان کامل)منجر به تشکیل انسان میشود البته در اینکه هوش عقل انسان این سیر(تشکیل فرزند) را انتخاب و یا بهتر است بگویم کنترل میکند شکی نیست منظورم چیز دیگری است که قادر به بیان کامل آن نیستم

بماند دوباره افکار فمنیستی و سوسیالیتی به ذهنم هجوم آورده اند و طبق معمول جنبه های منفی و نا امید کننده آن به اینکه زنان از چه حقوق انسانی ای که برای مردها کاملا واضح و مسلم است محرومند (به این کار ندارم که در ایران مردها هم از خیلی حقوق انسانی محرومند)درد من اینست که درد زنان دو چندان است و فکر میکنم از دست من و دیگران چه کاری بر می آید ؟

میبینم من حتی نمیتوانم از حقوق خودم در خانواده دفاع کنم و به آنها برسم و اکثریت، مثل من و شاید از من بدتر !! پس از چه کسی میتوان انتظار کمک داشت البته نا گفته نماند که کم نیستند مردانی که حقوق زنان را از خودشان بهتر یاد دارند و دفاع میکنند اما هر چه باشند مردند و قدرت طلب و هر چه قدر هارت و پورت کنند گه زیادی خورده اند اگر پای عمل برسد از بقیه کم نمی آورند.

...

دیروز داشتم یادداشت های سال پیشم را میخواندم فکرم خیلی عوض شده میخواستم هر از چند گاهی گزیده ای از آنها را اینجا بگذارم (البته با رعایت خود سانسوری) اما طبق معمول تنبلی مانع شد .

شاید ده روزی باشد که فیلم زن زیادی را دیده ام اما تمامی صحنه هایش جلو چشمم است وفکرم را خیلی مشغول کرده شاید این هجوم افکار فمنیستی ناشی از این باشد

حرفهای زیادی دارم که در گلویم گیر کرده و هر روز مرا ساکت و ساکت تر میکند دیگر حتی اگر شدیدا نیازمند به دانستن زمان یا آدرس در خیابان باشم هم رغبت پرسیدن از کسی را ندارم هر کس از من سوالی بکند کوتاه ترین جواب را طوری میدهم که جای ادامه نداشته باشد میخواستم این وبلاگ را به یک روز نوشت تبدیل کنم اما دیگر میلی به این هم ندارم فکرها به ذهنم هجوم می آورند اما حوصله بحث کردن و ادامه دادن آنها را با خودم هم ندارم .



نوشته شده توسط فهیمه در  جمعه 30 تیر 1385 و ساعت 01:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




اندر باب خود سانسوری [عمومی , ]



چندی است که خود سانسوری ، دلایل ، مضرات و فواید آن فکرم را مشغول کرده اینکه چه میشود که یک نفر اقدام به این کار میکند و آیا این کار خوب است یا نه ؟
خب وقتی که فردی این کار را میکند یعنی وجود دارد بخشی از زندگی یا شخصیت فرد که فرد از پی بردن آن توسط دیگران وحشت دارد و سعی در پنهان کردن آن دارد یعنی عامل اصلی ، واکنش احتمالی دیگران و ایجاد احساس عدم امنیت فکری اجتماعی و... می باشد پس یعنی وقتی که آن بخش از زندگی فرد و یا افکارش که مورد سانسور قرار میگیرد با عرف و یا بخشی از اجتماع مورد نظر فرد تناقض دارد فرد دست به چنین کاری میزند  که بنا به متفاوت بودن معیارها و شاخص های خوب وبد نمیتوان این عمل را خوب یا بد نامید یعنی هیچ کار و عملی را نمیتوان به طور کل ارزش گذاری کرد و اما در باب فوایدو مضرات باید بگویم  حتما فایده ای دارد که فرد اقدام به این عمل میکند(فرض:هرکس کاری را انجام میدهد که نفعی برایش داشته باشد) البته این بدین معا نیست که ضرری ندارد
 به هر حال فشارهای روانی ناشی از خود سانسوری از کوچکترین مضرات آن است (همین که فرد مواظب باشد فصول سانسور شده زندگی اش لو نرود)‎و اما یک سوال مهم اینکه کدام بخشهای زندگی من سانسور شده اند و آیا من در این کار موفق بودم و تا به حال این کار به نفعم بود(کاری به نفع است که فوایدش از مضراتش بیشتر باشد)

پ ن : من طرفدار نظریه اخلاقی منفعت طلبی هستم

ادامه دارد



نوشته شده توسط فهیمه در  چهارشنبه 28 تیر 1385 و ساعت 08:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



سلام من بالاخره موفق شدم بیام اخه فهیمه خانم دو تا پس ووردهای منو تموم كرده بود من نمی تونستم بیام الان هم با پس دوستم وارد شدم كه هر لحظه ممكنه بیاد

این روزها همینطوری الكی غمگینم هر كاری می كنم اصلا نمی تونم شاد باشم با اینكه همش تو اتاقمون بگو و بخنده و مسخره بازی جمعه هم كه تولد مرضیه بود و خیلی خوش گذشت ولی همه خنده ها مقطعیه دوست دام تو حال اندوهگینی خودم باقی بمونم حوصله كسی رو ندارم شاید با خودتون فكر كنین چه قدر حرف از غم و ناراحتی می زنم ولی باور كنید علتش رو خودم هم نمی دونم به قول استاد سام شاید به خاطر رشتمونه كه خود به خود این غم و اندوه توش وجود داره

با اینكه از بودن در این حال لذت می برم اما امیدوارم زود تموم بشه چون خیلی از كارهام به خاطرش مختل شده این شعر پایین رو هم تقریبا سه هفته پیش گفتم  حالا براتون می ذارم

((چه روزگار تلخ و سیاهی ))

آدمها ،آدمهای پوچ ماشینی

در منجلاب گندیده زندگی دست و پا می زنند

و محبت را ،عشق را

قربانی تكه نانی می كنند

و مردها این موجودات پست زمینی

سوار بر پرگار روزگا ر

باز هم به نقطه هوس می رسند

و هر بار در جایی از این دایره زندگی

شهوت خود را به اوج می رسانند

و زنان این موجودات خود باخته

در قربانگاه بی منطقی ها

اسماعیل وار

 تن به شمشیر بی عفتی می دهند

ودیگر دامان دل هیچ كسی پاك نیست

((و دیگر كسی به عشق نمی اندیشد))

((دیگر كسی به فتح نمی اندیشد))

ما همه مرده ایم

ما ان زمان مردیم كه نگاههایمان به هم عوض شد

ان زمان كه انسانها را به رشته تفكیك كشیدیم

مردها را در اوج قدرت

و زنها را در حضیض ذلت پنداشتیم

به راستی ما در این تاریكخانه دنیا

مردگانی بیش نیستیم

وهیچ اسرافیلی با دمیدن در صور

این مردگان ابدی را زنده نخواهد كرد 



نوشته شده توسط مریم در  یکشنبه 31 اردیبهشت 1385 و ساعت 11:05 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



امروز خیلی روز بدی بود متاسفانه معصومه هم اتاقیم ارشد غیر مجاز شد واقعا من خیلی متاثر شدم به زور جلوی گرییمو گرفتم یاد خودم افتادم که سال اول علی رغم تلاش زیاد رتبه خوبی نیاوردم طفلک معصومه یه ترم درس خوند و حتی از اتاق بیرون هم نمی یومد چقدر سختی کشید و چه قدر هم امیدوار بود واقعا نمی دونم چه جوری بهش دلداری بدم من می تونم درکش کنم که چه روز بدی براش بود واقعا چرا ادم بعضی وقتها نتیجه زحماتش رو نمی بینه

دفعه پیش اخرین پستم ناتموم موند مثلا بعد از شصت روز اومده بودیم اینترنت داشتم می نوشتم که یکی از دوستام اومد وخودش رو خونه  ما مهمون کرد اونم با یه بچه دوماهه طیبه یکی از بچه های کلاسمونه که پس از کشمکشهای زیاد و درگیریهای فراوان به معشوقش میرسه و ازدواج می کننداز زمان عقد تا به دنیا اومدن بچه نه ماه طول میکشه !از قضای روزگار ارشد هم قبول می شه حالا جناب مجنون بچه رو پشت در کلاس نگه می داره وقتی گریه کرد لیلی میدوه میره شیرش میده ساکتش می کنه بر می گرده کلاس تا نیم ساعته دیگه خلاصه باهر بد بختی هست دارن روزهای خوش وصل رو سپری می کنن واقعا خیلی بهشون حسودیم می شه!!حالا بگذریم این دوستمون اون روز اومد و گفت بریم اتاق شما لباسهای بچه رو بشورم و بی زحمت سارا رو یکی دو ساعت نگه دا تا من درسهامو یه کن بخونم اخه امتحانهای ترم یکم هنوز مونده  من هم چه کار کنم نیست خیلی مهربونم از اینترنت دل کندم و پستم ناتموم موند بچه های اتاقمون هم که از همشهریهای طیبه بودن حسابی تحویلش گرفتن و اونم از اونجایی که خیلی باهوش بود زود رفت

ببینید از بی متنی چه چرت و پرت هایی می نویسم بهتره یه شعر از فروغ بذارم که شرح حال خودمه

راز من

هیچ جز حسرت نباشد کار من

بخت بد بیگانه ای شد یار من

بی گنه زنجیر بر پایم زدند

وای از این زندان محنت بار من

وای از این چشمی که می کاود نهان

روز و شب در چشم من راز مرا

گوش بر در می نهد تا بشند شاید ان گمگشته اواز مرا

گاه می پرسد که اندوهت زچیست

فکرت اخر از چه رو اشفته است

بی سبب پنهان نکن این راز رادرد گنگی در نگاهت خفته است

 گاه می نالد به نزد دیگران

کاو دگر ان دختر دیروز نیست

اه آن خندان لب شاداب من

این زن افسرده مرموز نیست

گاه می کوشد که با جادوی عشق

ره به قلبم برده افسونم کند

گاه می خواهد که با فریاد خشم زین حصار راز بیرونم کند

گاه می گوید که کو آخر چه شد؟

ان نگاه مست افسونکار تو

دیگر ان لبخند شادی بخش و گرم

نیست پیدا بر لب تبدار تو

من پریشان دیده می دوزم به او

بی صدا نالم که این است انچه هست

خود نمی دانم که اندوهم زچیست

زیر لب گویم چه خوش رفتم ز دست

همزبانی نیست تا بر گویمش

راز این اندوه وحشتبار خویش

بی گمان هرگز کسی چون من نکرد خویشتن را مایه ازار خویش

از من است این غم که در جان من است

دیگر این خود کرده را تدبیر نیست

آه این است آنچه می جستی به شوق

راز من راز زنی دیوانه خو

راز موجودی که در فکرش نبود

ذره ای سودای نام و آبرو

بیت اخر شامل حال من نمیشه منم ننوشم



نوشته شده توسط مریم در  دوشنبه 11 اردیبهشت 1385 و ساعت 12:05 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




اصول دین [عمومی , ]



اصول دین شش تا شد! (!!!!!!)



نوشته شده توسط فهیمه در  شنبه 9 اردیبهشت 1385 و ساعت 04:04 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



امروز از صبح تا حالا دانشگاه وضع غریبی داره

شدید ترین طوفان ها و گرد باد های عمرم رو یه چشم دیدم

و الان هم نمایندگان مجلس برای تحقیق و تفحص اومدند دانشگاه و همه جا استرس و شلوغی مشاهده میشود



نوشته شده توسط فهیمه در  سه شنبه 5 اردیبهشت 1385 و ساعت 06:04 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



سلام

الان دارم از سر جلسه امتحان می یام  ای بدك نبود یه چیزایی نوشتم قرار بود نصف كتاب برای امتحان باشه ولی استاد یادش رفته بود و از تموم كتاب گرفت یعنی نصف سوالات رو یاد نداشتیم كه الكی نوشتیم ببینیم چی می شه اصلا برام مهم نیست نمره هام چند می شن دوران كارشناسی هم هیچ وقت برای نمره درس نمی خوندم ولی همیشه نمره هام خوب بود چند بار هم نمره الف شدمچه كار كنیم ما اینیم دیگه !

نسبت به چند روز پیش حالم خیلی بهتر شده البته فكرم خیلی مشغوله این روزها زیاد فكر میكنم به این نتیجه رسیدم كه من باید حتما دكترا قبول بشم تنها راه رسیدن به آرزوهام همینه ولی خیلی بعیدمی دونم كه بتونم روزانه قبول بشم ولی آزاد و شبانه ای میشه امیدوار بود

از امشب قراره مثل بچه آدم بچسبم به درس و تحقیقو...كم كم دارم قدر لحظه ها رو میدونم نشستم كلی با خودم فكر كردم كه تو این سالها چه كار كردی چه بارت شده  هیچی واقعا هیچی



نوشته شده توسط مریم در  یکشنبه 3 اردیبهشت 1385 و ساعت 11:04 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



شاید دیگه هیچ وقت اینجا چیزی ننویسیم اینترنت كه میام خیلی سرم شلوغ میشه و وقتی برای اینجا پیدا نمیكنم تازه حرفی هم برای گفتن برای این وبلاگ ندارم وبلاگ های شخصیم رو هم كه شرایط آپ تو دیت كردنشونو ندارم

فقط یه خبر بدم كه نظم خوابگاهمون خیلی به هم ریخته از سر و صدا ها و شلوغ بازی های بچه ها و شلوغ (به معنی تركیش) بازی های بعضیها كه بگذریم

آب خوابگاه نفتی شده من و مریم كه دیروز رفتیم حموم آنچنان بوی نفتی گرفته بودیم كه گویی زیر دوش نفت رفتیم برای اتاقها هم جهت نوشیدن یك بطری آب معدنی (برای 6 نفر) دادند كه نمیدونیم با این نفت نوشی هامون كه عطشمونو بیشتر كرده كجامونو سیراب كنیم یا با چی چای درست كنیم

هر چند وقت یك بار اینجوری میشد ولی نه به این شدت

تازه دیشب كه رفتم آشپز خونه دو تا از شعله های خاموش تا آخر باز بودن و كل سوییت بوی گاز هم میداد

راستی یادم رفته بود بگم كه یه نفر دیگه از خوابگاهمون سكته كرد و مرد

و چندی پیش نیز یكی از بچه های تربیت بدنی مرده بود و كشته های خوابگاه به سه رسید انشاءالله كه چهارمیش من باشم از دست این فكرهای لعنتی راحت شم



نوشته شده توسط فهیمه در  یکشنبه 3 اردیبهشت 1385 و ساعت 01:04 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



سلام من بالاخره بعد از شصت روز اومدم امروز داشتم درس می خوندم ولی اصلا تمركز نداشتم گفتم بیام بنویسم شاید حالم بهتر بشه اعصابم به شدت خورده از خودم و از همه بدم می یاد حوصله هیچ كس رو ندارم این امتحانم هم كه قوز بالا قوز شده دو سه روز دیگه بیشتر وقت ندارم ولی هر چی می خونم تمومی نداره كلی تحقیق و ترجمه دارم كه اگه تا آخر ترم یكسره بنویسم تموم نمی شه فكر این همه درس داره منو دیونه می كنه بعضی وقتها با خودم می گم عجب غلطی كردی اومدی ارشد واقعا چقدر زحمت كشیدم تا تونستم قبول شم اون وقت حالا نق می زنم

كوچیك كه بودم خیلی احساس خوشبختی می كردم همیشه با خودم می گفتم من خوشبخت ترین دختر روی زمینم ولی هرچه بزرگتر میشم این احساس هم از من دورتر میشه اصلا نمی تونم خودم رو با جامعه وفق بدم فكر می كنم كه خیلی بدبختم كه بین همچین ادمهایی دارم زندگی میكنم باور كنید خیلی بدند نمی دونم شاید من زیادی خوبم یا شاید این جوری فكر میكنم اصلا ادم یه چیزایی میبینه كه از زنده بودنش پشیمون می شه  واقعا نمی دونم چه كار كنم دیگه تحملم تموم شده خیلی چیزها رو هم كه نمی شه نوشت مگه از جونم سیر شدم كه بنویسم!

الان سایت می خواد تعطیل بشه بعد از امتحانم كلی حرف دارم كه باید بنویسم منتظر باشین حتما می یام



نوشته شده توسط مریم در  سه شنبه 29 فروردین 1385 و ساعت 01:04 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



دیروز باز همرفته بودیم بند دره ،خیلی خوش نگذشت مخصوصا به من و مریم كه بد جوری سرما خورده بودیم تازه بچه ها با پسر های بالای سرمون یه كم كلكل كردن كه بعد دیدم داداش ساناز هم تو گروه اونها بود و من كلی خجالت كشیدم امروز هم كه ساناز اومد گیر داد بهم
راستی من دیروز  در حالیكه هدفون تو گوشم بود و صداش هم تا آخر و تنهایی از وسط جاده میرفتم  با یك 206  نقره ای!! تصادف كردم ونزدیك بود دستم رو از دست بدم   و یك بار هم نزدیك بود با یك پراید سفید!!تصادف كنم.(بعد از كلی بوق كه برام زدند)واقعا به شر گذشت !
عكس هاشو هم فردا میارم میزارم هنوز از دیروز بعد از ظهر خودم هم ندیدم الان هم كابل یو اس بی رو جا گذاشتم(مثل همیشه )
عكس ها فكر نكنم جالب شده باشه چون وسطش زدم همه رو پاك كردم و بعد خیلی عكس نگرفتیم


نوشته شده توسط فهیمه در  شنبه 13 اسفند 1384 و ساعت 12:03 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



سر بازان جمعه

چند وقت پیش یه فیلم دیدم به اسم سر بازان جمعه خیلی قشنگ بود مخصوصا قسمت هایی كه استاد شعرهای شاملو رو می خوند به نظر من استاد رو می تونیم نمادی از شاملو بگیریم البته شعرهایی رو كه دختره می خوند رو هم خیلی خوشم اومد می خواستم بنویسم دیگه حوصله ام نیومد اون فیلمو سه بار نگاه كردم به شما هم توصیه می كنم حتما ببینید یكی از شعرهایی كه توش خوندند این شعر پایینیه امیدوارم خوشتون بیاد واقعا خیلی خیلی خیلی قشنگ و جالبه

در اینجا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب

در هر نقب چندین حجره

در هر حجره چندین مرد در زنجیر

از این زنجیریان یك تن زنش را در تب تاریك بهتانی به ضرب دشنه ای كشتست

از این مردان یكی در ظهر تابستان سوزان نان فرزندان خود را

بر سر برزن به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است

از اینان چند كس در خلوت یك روز باران ریزبر راه ربا خواری نشستند

كسانی در سكوت كوچه از دیوار كوتاهی به روی بام جستند

كسانی نیمه شب در گورهای تازه دندان طلای مردگان را می شكستند

من اما هیچ كس را در شبی تاریك و طوفانی نكشتم

من اما راه بر مرد رباخواری نبستم

من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجستم

در اینجا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب

در هر نقب چندین حجره

در هر حجره چندین مرد در زنجیر

در این زنجیریان هستند مردانی كه مردار زنان را دوست می دارند

در این زنجیریان هستند مردانی كه در رویاشان هر شب زنی در وحشت مرگ از جگر بر می كشد فریاد

من اما در زنان چیزی نمی یابم گر ان همزاد را روزی نیابم

ناگهان خاموش

من اما در دل كهسار رویاهای خود جز انعكاس سرد آهنگ صبور

این علفهای بیابانی كه می رویندو می پوسند و می خشكند و می ریزند

با چیزی ندارم گوش

مرا گر خود نبود این بند شاید بامدادی همچو یادی دورو لغزان

می گذشتم از مزار سرد پست

جرم اینست

جرم اینست



نوشته شده توسط مریم در  سه شنبه 2 اسفند 1384 و ساعت 01:02 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



شگفتا وقتی که بود نمی دیدم وقتی می خواند نمی شنیدم وقتی دیدم که نبود وقتی شنیدم که نخواند چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد تشنه آتش باشی نه اب و چشمه که خشکید

اینم چند تا جمله تلقینی  می گن اگه تکرار کنی حتما تاثیر می ذاره ولی فکر نکنم ولی خوب قشنگه

خداوند در هر لحظه به من عنایت دارد عشق الهی مرا احاطه کرده همیشه در پناه او هستم و در ارامش

احساس من عالی است احساس من عشق و توانمندی است . من فرشته زیبای درونم را از اسارت همه زنجیر های بد بینی و منفی گری و دشمنی و ناتوانی و نا امیدی آزاد کردم و کاملا رها هستم تا بر هر انچه که بخواهم برسمو

من مثبت فکر می کنم پس عالی زندگی می کنم به فراوانی فکر می کنم که همیشه به سمت من جاری است و زندگی مرا با عزت و ثروت  همراه می کند من بی صبرانه در انتظار سلامتی عشق و رفاه و موفقیت و سعادت هستم.



نوشته شده توسط مریم در  دوشنبه 1 اسفند 1384 و ساعت 12:02 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



می خوام از بیکار ی براتون یک خاطره تعریف کنم

تقریبا اولای ترم بود که تو کلاسمون حرف از اسلام و حقوق زن و این جور چیزا شد جالب اینجاست که اقایون کلاس از حق خانمها دفاع می کردند و می گفتند اسلام و قر ان دید مثبتی به زن نداره و به ایه و حدیث و....استناد می کردند  در کمال نا باوری به دو تا از خانمها بر خورد که اقا چرا توهین می کنید زن حقیقت محمدیه استاد پرسید منظورت از حقیقت محمدی چیه ؟ طرف گفت منظور اینه که زن مظهر زیباییه این چشم و ابرو و .......... نشانی از حقیقت محمدیه !

واقعا که برای خودم متاسفم که با ادمهای کوتاه فکری مثل اینها همکلاسم دانشجوی ارشد که اینقدر روشنفکر باشه از بقیه چه انتظار !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1

نمی دونم تا کی باید این جامعه رو با مردمای متحجر تحمل کنم نتیجه دیگه ای که از بحث در کلاس گرفتم غرور کاذب مردها بود گرچه از زن ها دفاع می کردند اما اثار قدرت طلبی و افتخار در چهرشون موج می زد افتخار به اینکه مردند و با تمام حق و حقوقی که برای زنها قایلند باز هم اونا یه چیز دیگه اند!من تمام این مدت سکوت کردم و در درونم به حال خود گریستم واقعا چه کا ر میشه کرد ؟

متاسفانه بیشتر مردهای دنیا خدا را شکر می کنند که مرد افریده شده اند و خودشونو رو قدرت برتر طبیعت می دونند به نظز من اونا انقدر بد بختند که خودشون رو قدرتمند می دونند اونها احساس می کنند به همه چیز و همه کس سلطه دارند و زنها رو ضعیفه و ناقص العقل می دونند ولی خودشون هیچ وقت فکر نمی کنند که برای رسیدن به مرادشون تسلیم بی چون و چرای این ضعیفه ها هستند وای که چه قدر این بشر موجود مزخرفیه هیچ قدرتی نداره ولی خودش فکر می کنه جانشین خدا روی زمینه .

خلاصه کلام اینکه به نظر من زنها علی رغم قدرت زیادشون از مردها بد بخت ترند اونها عروسک های متحرکی هستند که دیگران رو مجذوب خودشون می کنند ولی در نهایت بازیچه ای بیش نیستند .متاسفانه زنهای ایرانی باور کردند که چون زنند باید حسود و پر حرف و ولخرج وحریص و عاشق طلا و جواهر باشند اصلا اینها رو که گقتم تو جامعه ما مساوی زن می دونند( البته من و بعضی ها که خیلی کمند از این قاعده مستثنی هستیم ) اینقدر این چیزها بهشون تلقین شده که خودشون باور شون شده و نمی تونند برای خودشون ارزشهای بهتری رو تصور کنند حتی بعضی هاشون قبول دارند که بی عقلند

به نظر من (ای بابا من چه قدر نظر میدم ) زن و مرد رو از هم تفکیک کردن هیچ معنایی نداره نه مرد بودن افتخار داره نه زن بودن عار داره زنهای ما هم باید بدونند تا وقتی که مادر خوب بودن و اشپز خوب بودن و همسر فداکار بودن رو جز وظایفشون می دونند ناقص العقلی بیش نیستند واقعا برای خودم متاسفم که جایی زندگی می کنم که هیچ ارزشی ندارم و اینو مطمینم که اگر تمام سعی خودم رو بکنم تا یک انسان واقعی باشم خیلی زودتر از اجلم خواهم مرد چون تضاد ها و تناقضهای جامعه ما قاتل انسانهای واقعیه خوب خیلی نوشتم دستم درد گرفت چه خاطره طولانی شد! از گرسنگی دلم داره درد می کنه اصلا امروز قصد نداشتم سایت بیام اومدم ایمیلمو چک کنم که ضایع شدم تو هم با این ایمیل فرستادنت مثلا یک ساعت تو کافی نت بودی ؟ منتظرم ببینم ایمیلت می رسه یا نه!!



نوشته شده توسط مریم در  دوشنبه 1 اسفند 1384 و ساعت 01:02 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



كی برتره؟

خیلی وقته كه واژه افتخار و برتری برام بی معنی شده به نظر من اینكه ادم به اجدادش به فرهنگش و به زبانش افتخار كنه كاملا مضحكه كسانی به این چیزها افتخار می كنندكه خودشون در یك محیط یكنواخت زندگی می كنند مثلا جاییكه همه تركند و فرهنگهای خاص خودشونو دارند فرهنگ فارسها روقبول نمی كنند و اونها رو به بی فرهنگی متهم می كنند در صورتی كه این فقط تفاوت فرهنگهاست . همه قومها فكر می كنند كه بهترین قومند همه فكر می كنند تو همه چیز اولینند همه انسانها وطنشونو دوست دارند اینهمه جنگ و جدال برای حفظ مرزها ناشی از همینه وقتی از زمانیكه چشم باز كردند با یك زبون حرف زدند مسلما برای اونا بهترین و برترین زبون همونه چه فارسی باشه چه تركی باشه و چه افغانی

واقعا برای من جای سوال داره كه چطور می تونند به این چیزها افتخار كنند مخصوصا كسانیكه ادعا می كنند نژاد پرست نیستند درضمن قابل توجه بعضی ها درسته كه من بین فارسها زندگی میكنم دلیل نمی شه كه اصلیتم رو فراموش كنم زبونم رو فراموش كنم درسته كه خوب نمی تونم صحبت كنم واقعا ارزو دارم كه یك روز تركی رو خوب یاد بگیرم من سرزمین اجدادیمو دوست دارم مردمشو بیشتر دوست دارم تمام كس و كار من مخصوصا خواهرم و خانوادش اونجان چطور می تونم جایی رو كه عزیزترین كسان من رو تو خودش جای داده فراموش كنم اما اینها دلیل برتری من نیست یعنی ترك بودن مساوی افتخار نیست من هیچ وقت افتخار نمی كنم كه آذری ام اگه قرار باشه به چیزی هم افتخار كنم به خودم افتخار می كنم به خاطراینكه انسانم ؛ رفتارهای انسانی دارم همیشه به ندای وجدانم گوش می دم ؛كسی رو اذیت نمی كنم ؛تحقیر نمی كنم ؛توهین نمی كنم اگه باچند تا جك كسی رو ناراحت كردم خودم بیشتر ناراحت شدم هیچ وقت برای تلافی كار بدتری نمی كنم بیاید اگه می خواین افتخار كنیم به تما م خوبیها و فضایل افتخار كنیم كارهایی كه خودمون كردیم آخه من نوعی چه تقصیری دارم كه در فلان قوم به دنیا امدم و زبانم فلان زبانه اگه از نظر بقیه چیزی برای افتخار ندارم برم بمیرم! یكی از ارزوهای بزرگ من همینه كه بالاخره این نژاد پرستی ها و تعصبات قومی برای همیشه گورشو نو گم كنند وبرن

من به عنوان كسی كه تو فارسها زندگی می كنم اعتراف می كنم كه اونها رو خیلی دوست دارم اونها هم متقابلا تركها رو خیلی دوست دارند ولی این تركهای غریب كش هیچ وقت نمی خوان قبول كنن

خلاصه كلام اگه دعوایی هم وجود داره با دولت و حكومت باید باشه اخه این دولتی كه داره فرهنگ ایران باستان رو نابود می كنه چطور می شه انتظار داشت كه به قومیت های دیكه اهمیت بده تنها راه نجات نابودی این حكومت مزخرفه انشاالله

اگر به كسی توهینی شد من معذرت نمی خوام چون اصلا قصد توهین نداشتم .



نوشته شده توسط مریم در  یکشنبه 30 بهمن 1384 و ساعت 11:02 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



           
                    


                      

نوشته شده توسط فهیمه در  جمعه 21 بهمن 1384 و ساعت 01:02 ق.ظ
ویرایش شده در جمعه 21 بهمن 1384 و ساعت 09:02 ق.ظ

() نظر
       




[عمومی , ]



گیتار زیبای من

بالاخره خریدمش خیلی قشنگه حیف که بلد نیستم بزنم تا قبل از عید سعی می کنم چند تا اهنگ خوب یاد بگیرم فکر کنم خیلی استعداد داشته باشم چون و اقعا علاقه دارم تا حالا اینقدر به خاطر خریدن چیزی خوشحال نشده بودم خلاصه ببینم چه کار می کنم منکه از خودم خیلی انتظار دارم

چند روزه که اومدم خونه ای بد نیست کسی بهم کار نداره تو حال خودمم تودلم یه اتفاقاتی افتاده ولی هر چی فکر می کنم اصلا منطقی نیست  مطمئنم اینده خوبی نداره  باید سعی کنم به این چیزای مزخرف زیاد فکر نکنم امیدوارم

 نمیدونم از کی تا حالا  بابام مومن شده تا صدای موزیک می شنوه عصبانی میشه  می گه خجالت بکشین محرمه  ما هم با تعجب میگیم اوه بعد اون بیشتر عصبانی میشه تازه تازگی ها حرم هم می ره  فکر می کنم از نتایج پیرییه آخه ادم وقتی که پیر می شه مومن و دیندار  میشه .البته خودمونیم بابای ما توپیریاشم همچی مومن نیست فقط تو ماه رمضون و ماه محرم یه کم جو میگیرش فقط همین. بابامو خیلی دوست دارم مخصوصا وقتی عصبانی میشه .

وقت کارت داره تموم  باید زود ارسال کنم  شاید فردا اومدم با یک متن عشقولانه



نوشته شده توسط مریم در  دوشنبه 17 بهمن 1384 و ساعت 09:02 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




باز هم اومدم [عمومی , ]



بالا خره بعد از مدتها اومدم دلم خیلی تنگ شده بود امتحانات هم كه به خیرو خوشی تموم شد البته دو تاش مونده برای بعد از عید. خیلی روزهای بدی بود ضبطمون هم سه هفته خراب بود یه ضد حال بزرگ بود واقعا نمی دونم بدون موسیقی میشه زندگی كرد منكه فكر نكنم

الاخره می خوام خودم رو به آرزوم برسونم رفتم كلاس گیتار ثبت نام كردم چند روز دیگه قراره برم فكر می كنم كلاسهای خوبی باشه چون انفرادیه تا حالا كلاس یه نفره رو تجربه نكرده بودم كه اونم تجربه می كنم فقط موندم گیتارم رو اینجا بخرم یا برم خونه با بچه ها باهم بخریم

دو سه روز پیش كنفرانسم رو بالاخره ارایه دادم خیلی خونسرد بودم اصلا اضطراب نداشتم از من بعید بود موضوع پایان ناممم هم كه همچنان منو اذیت می كنه اخرین موردی كه بهش فكر كردم به پیشنهاد استادم تحلیل اثار شاملویه واقعا نمی دونم چه كا كنم خیلی خیلی گیج شدم هیچ وقت تو تصمیم گرفتن اینقدر دچار تردید نشده بودم به هر حال امیدوارم این همه فكر كردن نتیجه خوبی بده

ای متن پایین رو هم چند روز پیش نوشتم

اضطراب ؛ ترس و نگرانی از چیزی كه به وقوع نپیوسته و شاید هیچ وقت اتفاق نیفتد. امروز قربانی فردا و حال فدای آینده! تا كی ؟

نمی دانم تا كی باید زیر اوارهای بیم و نگرانی باقی بمانم چرا كسی مرا نجات نمی دهد؟ چرا خودم هیچ سعیی نمی كنم؟

هرروز می میرم و شبها با طلوع ستارگان زنده می شوم

هر روز ترانه حزن آلود هستیم را می خوانم و شبها به انعكاس صدای تب الود خود از پشت انبوه ابرها گوش می سپارم

دیگر بس است به خدا خسته شدم

می خواهم شور وحال زندگی را به خودم هدیه دهم

می خواهم روزها زندگی را تجربه كنم و شبها را آرام و با وقار به امید فرداهای زیبا سر به بالین بگذارم

می خواهم با طلوع خورشید روح مرده و منجمد خود را طراوت بخشم

می خواهم آنگونه كه می خواهم زندگی كنم

باید در درونم رستاخیزی به پا كنم باید اعتماد به نفسی را كه در درون من سالهاست به خواب سپرده شده احیا كنم باید به خودم به جسمم وبه روحم زندگی جاودان ببخشم باید میل به بقا را انقدر در خودم بارور كنم كه واژه مرگ را به هیچ انگارم

باید سرزمین مقدس هستی را تصرف كنم و پرچم یكرنگ عشق را قاطعا نه و محكم به خاك نیستی فرو كنم و با شادمانی فریاد بزنم

پیروز شدم ، فتح كردم



نوشته شده توسط مریم در  چهارشنبه 12 بهمن 1384 و ساعت 12:02 ب.ظ
ویرایش شده در دوشنبه 17 بهمن 1384 و ساعت 09:02 ق.ظ

() نظر
       




[عمومی , ]



بالاخره اومدم

چند روز بود حوصله نداشتم بیام ولی بالا خره اومدم راستش به این نتیجه ریدم كه وبلاگ نویسی كار چرتیه  ولی دوباره نظرم عوض شد  فكر می كنم برای تخلیه روانی بد نباشه می خوام یه وبلاگ جدید بزنم به هیچ كس هم نگم و هر چی دلم می خواد  توش بنویسم

چند دقیقه پیش  جای استاد سام بودم این مسئله پایان نامه هم كه فكرم رو خیلی مشغول كرده شاید نظر استاد رو قبول كنم و درباره اشعار شاملو كار كنم ولی هنوز هم سر در گمم خلاصه اینكه تصمیم بزرگی تو زندگی علمیم دارم می گیرم امیدوارم هر چی كه هست نتیجه خوبی داشته باشه . اینم یه متن كه خیلی خوشم اومد

مگر پیراهن گران بها تر از آبروست

مگر روسری شریفتر از غرور است

مگر تباهی ارجمند تر از آزادی است

حال كه ما را از همه اینها عریان كرده اند

چرا شعر عریانی خود را نسراییم

مگر عریانی تن

زشتر از عریانی روح است



نوشته شده توسط مریم در  چهارشنبه 5 بهمن 1384 و ساعت 01:01 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عمومی , ]



الان ساعت ۱۲:۱۵ و باز هم طبق معمول من علاف اومدم سایت اینقدر موقع کنکور عربی خوندم که همشو مثل آب خوردن بلدم نمی دونم تا هشت روز دیگه چه کار کنم خیلی کلافه شدم

دیشب داشتم کتاب کمدی الهی رو می خوندم فکر نمی کردم اینقدر جالب باشه عکسهاش واقعا خنده دار بود مخصوصا عکسای جهنم عکسای بهشت هم که پرزن بودند اصلا هیچی مرد توش نبود

به قول دوستم با دیدن این کتاب بیشتری ها مجذوب جهنم می شن مخصوصا مردها!

اینم یه متن مثلا ادبی که دیشب نوشتم

این روزها آه چه روزهای تلخیست

این روزها کلافه امـ احساس خستگی بیهودگی و تنهایی سراسر وجودم را فرا گرفته نمی دانم  با این دلم  با این دل غمگین چه کنم طوفان غم واندوه به دلم چنگ می زند روحم بی تاب و بی قرار در انتظار هیچ کس است امروز به همه زندگی ام نگاه کردم گذشته ام خالی از نقطه ای درخشان است و در کور سوی آینده ام هیچ ستاره ای نمی تابد

امروز ترانه زشت نیستی تمام فضای اتاقم را پر کرده و گوشهایم آکنده از موسیقی مبهم زندگی است

این روزها تمام گیتارها با وقاحت آهنگ مرگ و وحشت را می نوازند این روزها سر شار از لحظه های فانی است لحظه هایی که هیچ وقت از صفحه ذهنم اک نخواهد شد

این روزها آه چه روزهای تلخیست

این روزها زنلانی را می بینم که در پی یک هوس کلبه عشقی را ویرانه می سازند

این روزها مردانی را می بینم که به مردارزنان عاشقند و در اسارت زنجیرهای شهوت تاوان سختی پس  می دهند

این روزها زورق خورشید در آسمان جولان نمی دهد و شبها ستارگان ماه ناتوان و بی رمق را یاری نمی دهند

این روزها آه چه روزهای تلخیست

باید بروم

باید از این شهر غمگین رخت بر بندم و به دیار زندگان بپیوندم جاییکه شبهای ان از میل به بودن و عشق به هستی روشن است جاییکه از لحظه لحظه بودنم احساس شرم نکنم  جاییکه رد پایی از از سایه های شک و تردید در زندگی ام باقی نماند

من باید بروم هر چه زودتر !

اما افسوس نمی دانم به کجا و به کدامین طرف!



نوشته شده توسط مریم در  چهارشنبه 28 دی 1384 و ساعت 12:01 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




وبلاگ من
  وبلاگ من
  ایمیل من
    

[yahoo]




بایگانی

 نویسندگان

فهیمه (21)
مریم (30)


موضوعات

عمومی (51)


 آرشیو

مرداد 1385 (1)
تیر 1385 (2)
اردیبهشت 1385 (6)
فروردین 1385 (1)
اسفند 1384 (4)
بهمن 1384 (5)
دی 1384 (7)
آذر 1384 (3)
آبان 1384 (4)
مهر 1384 (3)
شهریور 1384 (15)


صفحات

1 2 3





لینكستان

  هیچ چیز را کور کورانه قبول نکن

  her şey ve heç bir şey

  چرت و پرت





لینكدونی
آوای آزاد (-)
آرشیو لینكدونی




جستجو
جستجو در بلاگ






خبرنامه





آمار وبلاگ
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -